سيد محمد باقر برقعى

3042

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اميد آينده اى خودپسند ! من كه تو را بنده نيستم * آن‌قدر هم به عشق تو يك‌دنده نيستم داروندار من كه دلى پر ز مهر بود * دادم به راه عشقت و شرمنده نيستم بر اشك من بس است تو را خنده ، بعد از اين * اى دوست مستحقّ چنان خنده نيستم ديگر هماى خوش پروبالم به اوج عشق * آن مرغ پا شكسته و پركنده نيستم ديگر به رغم آن‌همه غمهاى بىثمر * جز پىگذار شادى آينده نيستم « گلبانگ » سرو گشته دگر شعله‌هاى يأس * جز با اميد عشق كنون زنده نيستم آتش چيست ، مىرقصد به پيش چشم من * چيست اين رؤياى جانسوز از كجاست آشناسوز است « اگر بيگانه‌وار * سوخت جانم را » به چشمم آشناست * * اين دو آتش‌ريز گرمىبخش چيست * مشعل عشق است يا چشمان دوست اينكه ريزد شعله در چشمان من * قرص خورشيد است يا رخسار اوست * * چيست اى آتش ، كه با اين سركشى * بازهم بهر دل من گلشنى اى بلاى دل كه دل مىخواهدت * راحت من عيش من عشق منى * * گرچه مىدانم كه مىسوزى مرا * مىفشارم در بر و مىبويمت بيشتر مىآيى و مىسوزيم * بيشتر مىخواهم و مىجويمت * * آرى ، اى آتش به جانم رخنه كن * آن‌قدر بنشين كه نابودم كنى بر زبانم آى و جسمم را بسوز * سعى كن تا شمع‌سان دودم كنى از خواب پريدم در خواب خوش اى سرو من اى خسرو خوبان * از دور شبيه قد و بالاى تو ديدم بر دل بنمودم كه صدايى بزن او را * آن گونه زد از شوق كه از خواب پريدم !